خاطره خبرنگاران از استاد دریابندری ، آمدم شوخی کوچولویی بکنم و بروم

به گزارش مجله گرگانلند، این رخداد مروبط به سال 1382 است. استاد هم به همه ما درس داد و هم نشان داد که بزرگی یعنی چه

خاطره خبرنگاران از استاد دریابندری ، آمدم شوخی کوچولویی بکنم و بروم

اگر علاقمند به دریافت بهترین خدمات تحصیل کانادا هستید با ما همراه شوید، با مجری مستقیم ویزای تحصیلی کانادا، با دریافت مشاوره رایگان از مجربترین تیم مهاجرتی کانادا، بهترین مسیر را به سوی مدارو، کالج ها و دانشگاه های کانادا انتخاب کنید.

مجله گرگانلند- مرتضی مجدفر (عضو تحریریۀ مجله گرگانلند، از شروع به کار تا 1389) :

تابستان سال 1382 بود. دبیر گروه علمی فرهنگی مجله گرگانلند بودم و چند ماهی بود که به طور موقت و تا معین دبیر جدید، مسئولیت گروه ادب و هنر هم به من واگذار شده بود. هم چنین مدتی بود مسئول صفحات میانی، یا آن طور که بین بچه های روزنامه مصطلح است، صفحات لایی با من بود.

در بستن همۀ صفحات خبری و میانی گروه، شخصاً در بخش فنی حاضر می شدم و حساسیت زیادی در تدوین صفحات به خرج می دادم. ولی، وقتی مسئولیت های دیگر، به حوزۀ کاری ام افزوده شد، به طور طبیعی، مجبور شدم از همکاران گروه در بستن صفحات استفاده کنم.

آن روز عصر، خودم مطالب صفحۀ علمی دو روز بعد را به صفحه آرا دادم و از وی خواستم صفحه را ببندد، جای تصویر را خالی بگذارد و بگوید چه عکس یا طرحی را و با چه سایزی انتخاب کنیم. مطلب اصلی صفحه، راجع به ریزش موی سر و شروع کچلی از پشت سر بود. دقایقی بعد، صفحه آرا زنگ زد و گفت:لطفاً یک عکس تزئینی راجع به ریزش مو بدهید. اگر ریزش مو از پشت سر را نشان دهد، عالی است...

دو ساعت گذشت و پرینت صفحۀ علمی هم همراه با دیگر صفحات میانی برای تأیید به دستم رسید. در بالای صفحات، باکس هایی برای تأییدیۀ دبیر، مسئول صفحات میانی و سردبیر معین شده بود. اگر بعد از خواندن و کنترل مطالب، چینش تیترها، کیفیت نوشتار و ویرایش و کنترل عکس ها در همۀ صفحات، باید قسمت مسئول صفحات میانی را امضا می کردم، در صفحۀ علمی باید دو تا امضا می کردم: یکی به جای دبیر گروه و دیگری به جای مسئول صفحات میانی.

صفحه عکس نداشت، ولی من امضا کردم، و از همکار خوبم سیدافشین امیرشاهی، که اکنون از اعضای شورای سردبیری روزنامه است، خواهش کردم از سر لطف عکسی را انتخاب کند و کد عکس را به بخش فنی بدهد و چون صفحه را امضا نموده ام، به فنی بگوید مستقیم به دفتر سردبیری بفرستد. البته خود سردبیر وقت هم بازبین هایی داشت که صفحه را قبل از وی و به پیشنهاد او می دیدند و در حاشیۀ صفحه امضا می زدند. در هر صورت صفحه کامل شد و از قرار برای چاپ هم تأییدیه گرفت.

مجله گرگانلند، آن روزها، در ساختمان تندیس فعالیت می کرد. دو روز بعد، ظهر که به روزنامه آمدم، از همان نگهبانی دم در ورودی، گفتند که پیرمردی به اعتراض آمده و در سرویس علمی فرهنگی منتظرت است. نگهبانی دوم که محل کارت زنی بود و آن جا هم فردی، ورود و خروج ها را کنترل می کرد، همین خبر را داد. به تحریریه که رسیدم، سکوتی وهم انگیز حکمفرما بود و دور و بر بیشتر میزها یا همان گروه ها خالی از جمعیت بود، ولی بر عکس دور و بر میز گروه علمی فرهنگی، غلغله ای بود. منشی های تحریریه هم گفتند:زود باش... منتظرت هستند!

به نزدیکی های میز گروه علمی فرهنگی که رسیدم، نمی دانم کدام همکار محترمی خبر ورودم را داد که قهقه ای توأم با اومد... متهم ردیف اول اومد...اینه... خودشه سر داده شد.

با کمال تعجب دیدم استاد نجف دریابندری، در گروه علمی فرهنگی نشسته است و بیشتر بچه های تحریریه، مانند پروانه های خوش پر و بال، او را چون گلی خوشبو در بر گرفته اند. وقتی مستقر شدم، بلافاصله متوجه شدم که عکس تزئینی شروع کچلی، تصویری هنری است از عکاس مجله گرگانلند که نیم رخ و پشت سر استاد نجف دریابندری را به زیبایی ثبت رسانده است؛ یعنی به خوبی معلوم بود که دریابندری است. من که صفحه را ندیده، امضا نموده بودم، از بچه های فنی کسی متوجه نشده بود و بازبین هم متوجه نشده بودند که این، عکس استاد مسلم فرهنگ و ادبیات و ترجمۀ این مرز و بوم است که زینت بخش مطلبی علمی شده است.

دریابندری، که آن سال ها، هنوز به سال های کهن سالی و فراموشی روزهای آخر زندگی اش نرسیده بود، تا مرا دید که حتماً پیشاپیش هم معرفی شده بودم، گفت:درسته من کچلم، ولی مُدل نیستم! خیلی هم نمی خواستم به کارتان اعتراض کنم، ولی وقتی فهمیدم گروه علمی شما زیرمجموعۀ بخش فرهنگی است، آمدم باهاتون شوخی کوچولویی بکنم و بروم...

بعد مرا کنار خود نشاند. ادب و لطف کرد، و همان طور که با سایر بچه های تحریریه با متانت برخورد نموده بود، با من هم چنین کرد. ولی درس عظیم خودش را که برگرفته از این گاف ژورنالیستی بود، داد و رفت: روزنامه نگاری، از عکاسش که یادش رفته بود، در توضیح عکس به نام دریابندری اشاره کند، تا بخش فنی و تحریریه اش، و افرادی که آن روزها آمده بودند یاور سردبیر در یافتن خطاهای احتمالی باشند، باید علاوه بر سرعت، به سلاح دقت و بینش فرهنگی نیز مجهز باشند و افسوس که عظیمان فرهیخته را به نیکی نشناسند.

***

نجف دریابندری هم رفت. او که یکی از استوانه های فرهنگی و ادبی ایران در سدۀ جاری بود، برای همۀ ما خاطره سازی نموده است و کمتر کسی است که با نوشته ها و آثار او، لحظات خوش و به یاد ماندنی را تجربه ننموده باشد. برای من، او علاوه بر کتاب ها و آثارش، با خطای روزنامه نگاری عظیمی که محصول مشترک چندین و چند نفر بود، در یاد خواهد ماند. نامش زنده و یادش گرامی باد.

  • اختصاصی زندگینامه نجف دریابندری
  • وداع با گنجینه زنده بشری | نجف دریابندری در 91 سالگی درگذشت
  • طرز تهیه خوراک مکزیکی | غذایی که باعث نگارش کتاب محبوب نجف دریابندری شد
  • روشنفکری به تمام معنا | خداحافظ جناب مستطاب!
  • تسلط بر زبان فارسی دلیل ماندگاری آثار نجف دریابندری بود
  • فیلم | سخنرانی شنیدنی محمدعلی موحد در شب نجف دریابندری
  • خاطرات انور از دریابندری | شکل گیری مثل طلایی ویرایش در فرانکلین
  • نجف دریابندری، یک دور تمام | دورهمی جامعه عظیم مترجمان
  • ایشی گورو را مدیون شماییم آقای دریابندری
منبع: همشهری آنلاین
انتشار: 13 تیر 1399 بروزرسانی: 6 مهر 1399 گردآورنده: gorganland.ir شناسه مطلب: 520

به "خاطره خبرنگاران از استاد دریابندری ، آمدم شوخی کوچولویی بکنم و بروم" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "خاطره خبرنگاران از استاد دریابندری ، آمدم شوخی کوچولویی بکنم و بروم"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید